خرید بک لینک

وقتی بولدوزر تحول جاده را باز می‌کند، اما آسفالت‌کشی و نصب علائم دقیق نمی‌شود

برخی مدیران وارد سازمان می‌شوند تا آن را اداره کنند؛ برخی دیگر می‌آیند تا «مقیاس» آن را تغییر دهند.

مدیریت تحول

مدیران تحول‌گرا معمولاً با خود انرژی، سرعت، پروژه‌های تازه و انتظارات بالاتری می‌آورند. وضع موجود را نمی‌پذیرند، موانع را کنار می‌زنند و سازمان را به انجام کارهایی وادار می‌کنند که تا پیش از آن دشوار یا حتی غیرممکن به نظر می‌رسید.

تجربه حضور در سازمانی که یک دوره تحول سریع‌تر را پشت سر گذاشت، برای من چند درس مدیریتی مهم داشت.

۱. تحول معمولاً با شکستن سکون شروع کار می‌شود.

در سازمان‌های نسبتاً باثبات، مسئله همیشه نبود ایده نیست؛ گاهی افراد پذیرفته‌اند «همین است که هست».

مدیر تحول‌گرا ابتدا این باور را تغییر می‌دهد؛ اهداف بزرگ تعیین می‌کند، گزارش می‌خواهد، مستقیم پیگیری می‌کند و اجازه نمی‌دهد مسائل در لایه‌های سازمان متوقف شوند.

در چنین فضایی، «توجه مدیر» به یکی از مهم‌ترین منابع سازمان تبدیل می‌شود؛ هر مبحثی که مدیر مرتب درباره آن سؤال کند، به‌تدریج به یک اولویت واقعی تبدیل می‌شود.

۲. اما ممکن است سرعت مدیر از ظرفیت سازمان جلو بزند.

مدیر برای رسیدن به حاصل ممکن است مسیرهای موازی ایجاد کند، کار را به افراد دیگری بسپارد یا از ظرفیت بیرونی استفاده کند.

این رویکرد می‌تواند سرعت را صعود دهد؛ اما اگر نقش‌ها روشن نباشند، به ابهام مسئولیت، تداخل وظایف و رقابت تدافعی منجر می‌شود.

مسئله این نیست که چند تیم روی یک مسئله کار کنند؛ مهم این است که مشخص باشد چه کسی مسئول نهایی است، نقش هر تیم چیست و خروجی‌ها چگونه یکپارچه می‌شوند.

۳. تغییر بیش از ظرفیت سازمان، «خستگی تغییر» ایجاد می‌کند.

تحول فقط تغییر ساختار و فرایند نیست؛ هزینه روانی هم دارد.

در بسیاری از سازمان‌ها، نیروهای متعهد زودتر فرسوده می‌شوند؛ چون هرچه بهتر کار می‌کنند، مسئولیت بیشتری دریافت می‌کنند.

اگر مراقب نباشیم، پیام ناخواسته سازمان این می‌شود:

«پاداش کارایی خوب، کار بیشتر است؛ اما نحوه عملکرد ضعیف هزینه چندانی ندارد.»

پس مدیریت تحول فقط هنر بیشتر شدن سرعت نیست؛ هنر تشخیص این است که کجا باید سرعت گرفت و کجا باید فرصت تثبیت داد.

۴. باز کردن جاده، اتمام تحول نیست.

برای من بهترین استعاره همین است:

مدیر تحول‌گرا مانند بولدوزری است که جاده را باز می‌کند؛ موانع را کنار می‌زند و مسیر تازه می‌سازد.

اما جاده فقط به بازشدن مسیر نیاز ندارد؛ آسفالت، خط‌کشی، علائم، نگهداری و مسئول بهره‌برداری هم لازم است.

در سازمان نیز ایجاد یک سامانه، واحد یا خدمت به‌روز کافی نیست. برای ماندگاری آن باید فرایندها مستند شوند، مالک مشخص داشته باشند، منابع پایدار تخصیص یابد، شاخص کارایی تعریف شود و دانش از افراد به سازمان منتقل شود.

اینجاست که تفاوت میان «دستاورد مدیریتی» و «قابلیت سازمانی» مشخص می‌شود.

دستاورد ممکن است در دوره یک مدیر شکل بگیرد؛ اما قابلیت چیزی است که بعد از رفتن او هم باقی می‌ماند.

در ادبیات مدیریت، می‌توان این مسئله را تعادل میان دو منطق دانست:

اکتشاف: ایجاد ایده، شکستن قواعد و حرکت به سمت مسیرهای به‌روز.
بهره‌برداری: استانداردسازی، تثبیت، نزول خطا و تکرارپذیر کردن بازده.

سازمانی که فقط بهره‌برداری کند، ممکن است دچار رکود شود؛ و سازمانی که فقط اکتشاف کند، پروژه‌های زیادی آغاز می‌کند اما بخشی از دستاوردهایش پایدار نمی‌ماند.

شاید یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش تحول همین باشد:

آیا حرکت سازمان با رفتن مدیر متوقف می‌شود، یا به توانایی مستقل سازمان تبدیل شده است؟

به نظرم هنر رهبری تحول فقط در «راه انداختن سازمان» نیست؛ مرحله دشوارتر، تبدیل این حرکت به ساختار، فرایند و قابلیتی است که بدون حضور قهرمان اولیه هم ادامه پیدا کند.

برچسب: نویسنده: آرتین طباطبایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 22:19

صفحه بندی