مردی سوار بر اسب در بیابان میتاخت.
ناگهان کسی را روی زمین دید که ناله میکرد ایستاد،
از اسب پیاده شد . . .
دید مریض و بیحال و فلج است و ناله میکند.
کمکش کرد که سوار اسبش شود.
اما او به محض سوار شدن، افسار اسب را دستش گرفت و به تاخت رفت!
مرد از دور داد زد: یک لحظه بایست!
دزد دورتر ایستاد.مرد گفت:
اسب را برای خودت ببر اما این داستان را به کسی نگو.
چون میترسم فردا روز اگر کسی در بیایان در راه ماندهای را ببیند از ترس دزدیدن اسبش سوارش نکند و او بمیرد . . .

برچسب:
نویسنده: آرتین طباطبایی