از خدا میخواهم دوستانی که از شنیدن خداحافظی من ابا دارند غرق در عزت بمیرند و مرگشان سیل اشک را از چشمان همه جاری سازد و یک دوست به هنگام مرگ چشمشان را ببندد.
ولی باور کنید در این اشعار اخلاقی و این تبرک هنری شعر فرانسه آنقدر بغض و کینه پنهان شده که نشان میدهد خود شاعر این دشمنی را به شکل اشکهای شفقت تجسم کرده از این رو مرتکب اشتباه بزرگی شده است و با همین اشتباه به آن دنیا رفته روحش شاد!
اما بدانید غم و ناراحتی از دانستن ناتواناییها و ناچیز بودن خود در انسان ایجاد میشود حدی دارد و از این حد که گذشت تبدیل به یک نشئه لذت آور میشود. حقارت و حجب از این لحاظ نیروی عظیمی است ولی این نیرویی نیست که مذهب مدعی کشف آن باشد.
مذهب! من به زندگی جاودانه اعتقاد دارم شاید همیشه این اعتقاد را داشته ام. من همچنین معتقدم که وجدان مشعلی است که به دست اراده روشن میشود و نیروی فراوانی دارد و دنیا را در خود منعکس میکند و می گوید «من هستم» این نیرو به ناگاه و به دلایل نامعلوم به او فرمان میدهد که خاموش شود. بسیار خوب. همه این ها را قبول دارم اما این مسئله باقی ماند که چرا باید رضایت را به اجبار اضافه کنیم؟ آیا نمیشود تنها به مرگ من اکتفا نمود و از من توقع نداشت که به هنگام مرگ اشعار ستایش آمیز بخوانم؟ ممکن است کسی در آسمانها از اینکه من نخواهم دو هفته دیگر صبر کنم ناراحت شود؟
هرگز چنین چیزی را باور نمیکنم. من معتقدم که این جسم نحیف ذره ای لازم برای برای تکمیل مجموعه موزون جهانی است و برای افزایش یا کسر یا تضاد یا چیز دیگر ضروری است همانطور که مرگ میلیون ها آدم برای تامین بقاء ضروری است بدون این فداکاری دنیا دوام نخواهد داشت، گو اینکه این فکر به خودی خود فکری ظالمانه است، ولی خوب چه می شود کرد؟ . . .
با این حال من هرگز نتوانستم فرض کنم که در دنیای, پس از مرگ خدا وجود ندارد. به احتمال قوی همه اینها وجود دارد فقط ما از زندگی پس از مرگ و قوانین آن سر در نمیآوریم. اما اگر درک این قوانین دشوار و حتی محال است میشود مرا برای عدم توانایی در درک یک معمای حل نشدنی محاکمه کرد؟

برچسب:
نویسنده: آرتین طباطبایی